ریحانه،گل بهشتیریحانه،گل بهشتی، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

ریحانه گل بهشتی

از تو برای تو مینویسم بهترین بهانه ی نوشتن

ریحانه جون اول از همه هشت ماهگیت مبارک و اماکارهایی که توی هفت ماهگی یاد گرفت: دیگه قشنگ می تونی بشینی بدون هیچ کمکی دوتا مروارید داری و فکر کنم دوتا دیگه هم میخواد در بیاد به همین خاطر خیلی اذیت میشی دیگه کامل یاد گرفتی کمکی بخوری ولی زیاد نمیخوری اتفاق خیلی بدی که برات افتاد این بود که یه بیماری ویروسی گرفتی و ما مجبور شدیم یه شب تو رو بستری کنیم که خدا رو شکر تا آغاز هشت ماهگیت بهتر شدی نه به طور کامل ولی بهتر شدی مامان دارم تلاش میکنم بهت نینای کردن یاد بدم بای ابی کردن یاد بدم هروقت گشنه میشی گریه میکنی و میگی م م م م ممم... روز اول هشت ماهگیت گذاشتمت رو تخت خودمون چنان ذوقی کردی که نگو اونقت میشستی رو تخ...
15 بهمن 1392

امروز پنجم دی و کارهای شیرین شما

خانوم خانوما شما دیگه خودت میتونی بشینی بدون اینکه دستات رو زمین باشه   دیروز مامان سرگرم کار بودم که یهو متوجه شدم تا کله رفتی زیر مبل و فقط سرت بیرون بود و شما هیچ حرکتی نمیکنی     تازه کارهای خطرناک هم انجام میدی تا چشم ازت برمیداری میری طرف پریز برق   تازه عاشق ماشین لباسشویی هستی وقتی ماشین روشنه شما چشم ازش برنمیداری   این چند تا عکس هم از لوس شدن های شما برای بابات     ...
5 بهمن 1392

خرابکاریهای امروز(1392/11/03

امروز صبح که من و تو و آقاجون بیدار شدیم مامان دست و صورت شما رو شستم و رفتیم تا ما صبحانه   بخوریم اما شما گذاشتی مگه کل آشپزخانه رو پر از نان و بیسکویت مادر کردی و ازبین آنها تکه های ریزش رو   برمیداشتی میخوردی مامان هم که دیدم این روش خوبی برای بهتر غذا خوردن شماست موقع ناهار توی   ظرفت غذا ریختم و شما با اون انگشتهای نازت برمیداشتی و میخوردی الهی من فدات بشم   اینم چندتا عکس برای شما از خرابکاری خانم خانما ازبس ازکاری که کردی شرمنده ای سرت رو بالا نمیاری         ...
3 بهمن 1392

از تو برای تو مینویسم گل ناز بهشتی

عزیز تر از جونم امروز یعنی 2 بهمن 1392 صبح خیلی زود بیدار شدی و کلی من و شما باهم بازی کردیم   بعدش مامانی شروع به ماساژ دادنت کردم و شما هم دیدی خیلی حال میده قشنگ پشتت رو کردی به من   و آروم دراز کشیدی و منم ماساژ دادم که یهو متوجه شدم خوابت برده .   با عروسکهات خیلی قشنگ بازی کردی و هی جیغ میزدی و ذوق میکردی و دنبالشون میرفتی .   راستی از دیشب آقاجون اومده خونمون و شما اول ازش میترسیدی ولی   بعدش دیگه برات عادی شدی ولی ازش خجالت میکشیدی و همش سرت رو مینداختی پایین ...
2 بهمن 1392